تبليغاتX
از آن زمان که عشق ......................
عاشقانه
امروز می خواهم براتون یک قصه بگم یک قصه ی واقعی یک قصه ی بی کلک یکی بو یکی نبود زیر گنبد کبود هیچکس نبود یک دختر کوچولو بوددربک روز  آفتابی دختر کوچولوی قصه ی ما تو کوچه بازی میکرد

یک پسرک اومد به اون نگاه کرد دخترک به او خندید پسرک گفت بیا با هم دوست شیم دخترک  دوباره به او خندید پسرک دست او را گرفت و با خود به عالم  رویا وقصه ها برد دخترک کمی تو عالم رویا بازی کرد ولی کم کم ترسید به پسرک گفت  که می ترسد  پسرک  گفت نترس من باهاتم دختر ک دست او را محکم تر گرفت ولی پسرک دست او را ول کرد دخترک گفت من می ترسم پسرک خندید  دخترک گریه کرد و گفت دستم را بگیر  پسرک گفت من دیگه خسته شدم می خوام برم با یکی دیگه دوست شم  دخترک گفت پس من چی ؟ گفت تو برو با زیت رو بکن دخترک قصه ی ما گریه کرد پسرک رفت  و دیگه بر نگشت از اون روز دخترک قصه ی ما فقط گریه کرد 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 12:5  توسط رزیتا  | 

می نویسم : خوب من  ببخش مرا این فرد بی خرد را که شناخت تورا نفهمید تورا ....

اما نیک بدان که حضور همهمه ی رنج های تورا در ذهن خود و تصویر لطیف تو  همیشه در آبگیر نگاه خیسم جاری ست  و چکه چکه ی اشکها می ریخته و بر گونه ام آن گاه که به تو می اندیشم و ...

می نویسم همیشه دوست دارم عشق من

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 18:55  توسط رزیتا  | 

کاش یارب آشنایی ها نبود

یا به دنبالش جدایی ها نبود

یا او با من نمی شد آشنا

یا مرا از او نمی کرد جدا

خوبیش با چشم گریان کوه به کوه

نقش دل کردم رخ زیبای او

بی تو می سوزم دل بی تاب من

روز و شب  خورشیدمن  مهتاب من

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:18  توسط رزیتا  | 

                  معنی سال ها

  معنی بی گناهی ما چیست؟  معنی  گناه  ما چیست؟    معنی  شهامت چیست؟   این سوالی

است که بی جواب مانده. مشکلی است که بر طرف نشده. گنگی صدا می کند و کری می شنود .مفهوم آن چیست  که بدبختی    حتی مرگ کسی راغ تشجیع کند و شکست روح آن را قوی تر سازد

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 11:21  توسط رزیتا  | 

وداع.

نمی دونم چه جوری شروع کنم. اخه می دونی بعد  از دو سال و چند ماه

خیلی سخته که بگی خداحافظ. .  سخته  که به عشق دو ساله ات بگی خداحافظ.

سخته وقتی تک تک سلول هات اونو صدا کنی تو بهشون بگی دیگه این عشق وجود نداره.

وقتی تک تک قطرات خون ات اونو می طلبه بگی دیگه حق ندارید اونو از من بخواهید.

سخته که تو این صفحه فقط به عشق تو به وجود امده بود و قلم می خورد دیگه چیزی ننویسی.

احساس گناه می کنم وقتی بهت فکر می کنم  اخه تو دیگه مال من دیگه نیستی مطلق به یکی دیگه ای هر چند از اول هم مال من نبودی.

هر نگاهت مثل خنجری بود توی قلبم و بی محلی هات عین زهری بود که می نوشیدم

ای خدا جون کجا کارم ایراد داشت که  عاشق شدم این عشقم به آسانی از دست دادم

این عشق خیلی راهت آغاز شد وخیلی راحت تمام شد. باورم نمی شه نه باید باورم به شه من تو قمار عشق باختم بازنده ای دیگه چیزی نداره که باهاش بازی کنه

 آرزوم اینه که خوشبخت شی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 7:28  توسط رزیتا  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 12:36  توسط رزیتا  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 12:35  توسط رزیتا  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 12:34  توسط رزیتا  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 12:33  توسط رزیتا  | 

عشق با روح شقايق زيباست

عشق باحسرت عاشق زيباست

عشق با نبض دقايق زيباست

عشق با زهر حقايق زيباست

عشق با در حسرت ديدار تو بودن زيباست

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:56  توسط رزیتا  | 

سلام

آخرین سلام و خدا حافظی  سال ۸۵

آخرین نوشته سال ۸۵

دلم خیلی گرفته  از روزگار و آدم های دنیا از خودم از سرنوشتم و از زندگی ام

 و آخرین سرزنش که به احساسم به دیوانگی خودم 

باورش سخت بود برام که باور کنم من باختم

خودم رو  زندگی ام  عشقم و احساسم را  در  قمار عشق

سخت که باور کنم که دیگه اون تو زندگی ام نیست من  در قلب او جای ندارم

سخت فراموش کردن این عشق آخه دو سال که  روح من مرده

دو سال که دنبال عشقم اون از من گریزان

دوسال که من به او می گم دوست دارم  اون فقط  به من لبخند  تلخی می زنه

دو سال که من به او می گویم به دون اون  نمی تونم زندگی کنم

دو سال خوراک من جز  غصه چیز دیگری نیست

و صورتم  با اشک چشمانم  شسته می شود

و تنها  سرگرمی و دل خوشی ام  این است که با خاطرات  عشقم زندگی کنم

تا  چندی پیش آرزویم وصال او ولی حالا آرزویم مرگ

 بهار فصل سرسبزی و شادابی است ولی قلب من فقط فصل خزان دارد و بس

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 14:30  توسط رزیتا  | 

عاشقي؟؟؟؟ پس گوش کن!! اين رو بدون که يه عاشق هيچ موقع آبرو نداره ... بدون عاشق به اميد عشقش زنده ست ... بدون يه عاشق، عاشق کُشي بلد نيست ... بدون يه عاشق هيچ وقت دروغ نميگه مخصوصا به عشقش ... بدون اگه دروغي به کسي گفتي يعني اونو کُشتي ... اگه عشقت رو دوست داري هرگز بهش قول نده ... خجالت و غرور رو بذار کنار ... اگه دوستش داري بهش بگو ... با ساده ترين شکلي که بلدي

 يا ميدوني که ميفهمه ===> عزيزم دوستت دارم

از یک دوست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 6:40  توسط رزیتا  | 

زندگي يعني مسيري رو به آب . زندگي يعني نه بيداري نه خواب . زندگي يعني سراي امتحان . زندگي يعني در آن عاشق بمان . زندگي يعني کمي وکاستي . زندگي يعني دروغ و راستي . زندگي يعني صفا مهر و وفا . زندگي يعني ستم جور و جفا . زندگي يعني سفر راهي دراز . زندگي يعني جهاني رمز دار . زندگي يعني مهي در پشت ابر . زندگي يعني بلا و درد وصبر . زندگي يعني دو روزي ميهمان . زندگي يعني فريب ميزبان .

از یک دوست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 6:38  توسط رزیتا  | 

خوشا در پای او مردن خدایا بخت انم ده

                                                    نشان این چنین بختی کجا یابم نشانم ده 

  فلک  به مردم نادان دهد زمام مراد

                                                 تو اهل فضلی و دانشی همین گناهت بس 

اگر چه نقشدیوارم به ظاهر از گران خوبی

                                                       اگر رنگ از رخ گل می پرد بیدار می گردم

نهال سرکش و گل بی وفا و لاله  دو رنگ

                                                   درین چمن به چه امید آشیانه بندم

 به جهان چه دل سپاری؟ جذب از پلنگ وحشی

                                                               که تو را به خون کشاند به فریب خط و خالی

گر چه  بیگانه زخود  گشته ام دیوانه ز عشق

                                                         یار عاشق کش و بیگانه  نو از ست هنوز

 

تشنه ام از عطش دور  و درازم

                                                       چشمه ای باش که تو را در نفسی تازه کنم

به جان و شرمنده ی لطف تو ایم ای چرخ بازیگر

                                                            که به آزاد خود از دنیا کنی ما را در این وادی

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 15:21  توسط رزیتا  | 

تنها می رفتم می شنوی؟ تنها

من از شادابی باغ  و شوق کودکی به راه افتادم

آینه ها انتظار تصویرم را می کشیدند درها عبور غمناک ام را می جستند

و من می رفتم تا در پایان خود فرو افتادم

ناگهان تو از بیراهه ی لحظه ها میان تاریکی ها به من پیوستی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 15:7  توسط رزیتا  | 

از بوی بهار یا عطر آفتاب یا دیدار گل

 من میدانم هر چه هست حس غریبی است که سودای

  دگرگونی را به جان مان می اندازد ریشه بهشتی دارد                                           

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 11:14  توسط رزیتا  | 

صدای پای بهاران صدای یزدان است

                                                 دوباره آمدن جان به جسم بی جان است

  صدای رویش سبزه صدای زایش گل

                                                 صدای غرش طوفان آذر افشان است

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 11:7  توسط رزیتا  | 

عاشق خسته

اي لاله صبوحي درخون نشسته ام/ امشب من و سلام و جوابي شنيدني/ اي زورق جواني درگل نشسته ام/ اينك من واميد به ساحل رسيدني/ دركوجه باغ خاطر من سيب خاطرش/ از دست من به دور وبه دست تو چيدني/ بار زمانه پست و دوتا كرده قامتم/ قدقامتا. بتا. به تو قامت كشيدني/ جان كندنم به عشق و تمناي نرگست/ از منظر خماري جادوت . ديدني/ اينك من و سپيدي موها. چه خسته ام/ آنك تو وجواني و عهدي بريدني/ از عمر كوتهم دو صباحي نماند و من/ اينك در آرزوي وصالي نديدني/

مهران آزادپی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 18:44  توسط رزیتا  | 

لحظه

من عبور از طپش ثانيه ها را ديدم و صدايی که به آدم ها ميگفت: لحظه را صبر کنيد ! من تصور کردم صبر ايستادن در قفس خاطره هاست! و به خود خنديدم ! چون در همين نزديکی رودی است که در آن آب می رقصد با صبر با عبور از طپش ثانيه ها! با عبور از طپش ثانيه ها من بودم! در عبور از طپش ثانيه ها گل ميخک خنديد نسترن شادی کرد گاو همسايه ی دانايي شد روی يونجه افتاد غلط زنان بازی کرد! مادرم خنده ام را فهميد! پدرم گريه ام را بو ييد! وقتی دستی از عشق تمنا ميکردش آب آب گل آلود نشد ! روی موهای من آرام آرم لرزش دست خدا پيدا بود ! ولبانش که پر از زيبايی روی احساس تماشايی من ميرقصيد بوسه ام را بو سيد! شب غم آلود نشد! منويسم هر روز از سپيده از عشق ازسکوتی پر راز! ***** آسمانی شده ام شايدم نه زمينی شده ام! روی احساس زمين به موازات هوا ميروم تا ملکوت! رو به احساس خدا با عبور از طپش ثانيه ها! با عبور از طپش ثانيه ها من بودم!

سپیده باران

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 18:40  توسط رزیتا  | 

سلام دوستان من باز هم برگشتم بعد از غیبت طولانی خوشحال می شوم دوباره مثل گذشته به من سر بزنید
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 13:33  توسط رزیتا  | 

 نگاهي آشنا به ياس کردم ..تو را در برگ گل احساس کردم ...خلاصه در کلاس ناز چشمت دو واحد عاشقي را پاس کردم
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 7:13  توسط رزیتا  | 

پر آوازی که در اين سينه پروردم چنان کردم پرستاری که گوئی بوده فرزندم چو ديدم در حريم غير نبايد نام تو بردن به هجران نام شيرينت بروی قلب خود کندم! به نزدديگران هرگز ، سخن از تو نمی گفتم به پندار همه آنان دل ازعشق تو برکندم ولی شبها خداوندا نشد بی ياد تو باشم نشد بی ياد تو يک شب نگاه خسته بربندم هميشه در دلم بودی بهر شام و بهر صبحی خداوندادر اين دنيا فقط با ياد تو؛ماندم؛!!! دلم پر بود و من خاموش، بظاهر ،با دلی بی غم برای تو به خلوتها

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 7:12  توسط رزیتا  | 


 اگه حتی یک انتظار یک عشق دلت رو آتیش بزنه و از انتظار کشیدن بتونی تلخی غم را خوب لمس کنی آن وقت شاید منو بتونی درک کنی .... اما من فقط او را در قلب خودم و در باورهایم و در رویاهایی خودم زنده نگاهش داشتند
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 7:9  توسط رزیتا  | 


دو نقطه ؛ که یکیشان لحظه لحظه دورتر می شد . . . دو نقطه از دو تا سیگار روشن ماند و من ماندم فریب جاده دستان تو را از دست من دزدید سکوت کوچه و کولاک بهمن ماند و من ماندم یعنی سقوط آزاد بروز شد و چشم براه نقدهای شماست
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 7:8  توسط رزیتا  | 

 


بخاطر تو زیستن وبرای تو ماندن بپای تو مردن وبه عشق تو سوختن؛ وچه تلخ وغم انگیز است، دور از توبودن، برای تو گریستن؛ و به عشق و دنیای تو نرسیدن؛ ایکاش می دانستی بدون تو، مرگ گواراترین زندگیست؛ بدون تو وبه دور ازدستهای مهربانت، زندگی چه تلخ وناشکیباست. ایکاش می دانستی مرز خواستن کجاست، وای کاش می دیدی قلبی راکه فقط؛ برای تو می تپد

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 7:8  توسط رزیتا  | 

بنويسيد خسته بود اهل زمين نبود نمازش شكسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد شيشه بود تنها از اين نظر كه سراپا شكسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد پاك بود چشمان او دائما از اشک شسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت عمري براي هر و تبر تيشه دسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد كل عمر پشت دري
+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 15:4  توسط رزیتا  | 

هر وقت دلم برای تو تنگ میشه چشمهای پر از اشکم را پشت ابرها های سیاه آسمان پنهان میکنم. آنجا که جز خدای خود هیچکس را نمی یابم. پس بدان..... هر زمانی که باران آمد دل من برای تو تنگ شده
+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 12:20  توسط رزیتا  | 

من برای مرگ خود یک بهانه میخواهم ٬ یک بهانه پوچ عاشقانه می خواهم از غمی که میدانی با تو بودنم مرگ است بی تو بودنم هر گز گر بهانه این باشد من بهانه میگیرم عاشقانه میمیرم
+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 12:19  توسط رزیتا  | 

نسيم عطرت هنوز مرا سرمست مي كند و گرمي لبانت را در قلبم به يادگار نگه داشته ام.مي خواهم باز تو را ببينم و دست دردست فالگير روزگار به دنبال نگاه مهربانت باشم و تابلوي مهربانيت را در قلبم جاودانه كنم....مي خواهم ميله هاي سكوت را بشكنم و چون باران از اسمان تنهايي جدا شوم و قطره شبنمي شوم و دست در دست مهتاب ابديت را در اغوش بكشم
+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 12:19  توسط رزیتا  | 

بنام آنکه قلب مرا جایگاه عشق تو قرار داد ای کاش می شد اشک را تمدید کرد ای کاش می شد فرصت لبخند را تمدید کرد ای کاش میشد در غروب لحظه ها لحظه دیدار را تمدید کرد..... هر گز چشمانت را برای کسی که معنی نگا هت را نمی فهمد گریان مکن
+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 12:18  توسط رزیتا  |