یک پسرک اومد به اون نگاه کرد دخترک به او خندید پسرک گفت بیا با هم دوست شیم دخترک دوباره به او خندید پسرک دست او را گرفت و با خود به عالم رویا وقصه ها برد دخترک کمی تو عالم رویا بازی کرد ولی کم کم ترسید به پسرک گفت که می ترسد پسرک گفت نترس من باهاتم دختر ک دست او را محکم تر گرفت ولی پسرک دست او را ول کرد دخترک گفت من می ترسم پسرک خندید دخترک گریه کرد و گفت دستم را بگیر پسرک گفت من دیگه خسته شدم می خوام برم با یکی دیگه دوست شم دخترک گفت پس من چی ؟ گفت تو برو با زیت رو بکن دخترک قصه ی ما گریه کرد پسرک رفت و دیگه بر نگشت از اون روز دخترک قصه ی ما فقط گریه کرد
اما نیک بدان که حضور همهمه ی رنج های تورا در ذهن خود و تصویر لطیف تو همیشه در آبگیر نگاه خیسم جاری ست و چکه چکه ی اشکها می ریخته و بر گونه ام آن گاه که به تو می اندیشم و ...
می نویسم همیشه دوست دارم عشق من
یا به دنبالش جدایی ها نبود
یا او با من نمی شد آشنا
یا مرا از او نمی کرد جدا
خوبیش با چشم گریان کوه به کوه
نقش دل کردم رخ زیبای او
بی تو می سوزم دل بی تاب من
روز و شب خورشیدمن مهتاب من
معنی بی گناهی ما چیست؟ معنی گناه ما چیست؟ معنی شهامت چیست؟ این سوالی
است که بی جواب مانده. مشکلی است که بر طرف نشده. گنگی صدا می کند و کری می شنود .مفهوم آن چیست که بدبختی حتی مرگ کسی راغ تشجیع کند و شکست روح آن را قوی تر سازد
وداع.
نمی دونم چه جوری شروع کنم. اخه می دونی بعد از دو سال و چند ماه
خیلی سخته که بگی خداحافظ. . سخته که به عشق دو ساله ات بگی خداحافظ.
سخته وقتی تک تک سلول هات اونو صدا کنی تو بهشون بگی دیگه این عشق وجود نداره.
وقتی تک تک قطرات خون ات اونو می طلبه بگی دیگه حق ندارید اونو از من بخواهید.
سخته که تو این صفحه فقط به عشق تو به وجود امده بود و قلم می خورد دیگه چیزی ننویسی.
احساس گناه می کنم وقتی بهت فکر می کنم اخه تو دیگه مال من دیگه نیستی مطلق به یکی دیگه ای هر چند از اول هم مال من نبودی.
هر نگاهت مثل خنجری بود توی قلبم و بی محلی هات عین زهری بود که می نوشیدم
ای خدا جون کجا کارم ایراد داشت که عاشق شدم این عشقم به آسانی از دست دادم
این عشق خیلی راهت آغاز شد وخیلی راحت تمام شد. باورم نمی شه نه باید باورم به شه من تو قمار عشق باختم بازنده ای دیگه چیزی نداره که باهاش بازی کنه
آرزوم اینه که خوشبخت شی



عشق باحسرت عاشق زيباست
عشق با نبض دقايق زيباست
عشق با زهر حقايق زيباست ![]()
عشق با در حسرت ديدار تو بودن زيباست![]()
آخرین سلام و خدا حافظی سال ۸۵
آخرین نوشته سال ۸۵
دلم خیلی گرفته از روزگار و آدم های دنیا از خودم از سرنوشتم و از زندگی ام
و آخرین سرزنش که به احساسم به دیوانگی خودم
باورش سخت بود برام که باور کنم من باختم
خودم رو زندگی ام عشقم و احساسم را در قمار عشق
سخت که باور کنم که دیگه اون تو زندگی ام نیست من در قلب او جای ندارم
سخت فراموش کردن این عشق آخه دو سال که روح من مرده
دو سال که دنبال عشقم اون از من گریزان
دوسال که من به او می گم دوست دارم اون فقط به من لبخند تلخی می زنه
دو سال که من به او می گویم به دون اون نمی تونم زندگی کنم
دو سال خوراک من جز غصه چیز دیگری نیست
و صورتم با اشک چشمانم شسته می شود
و تنها سرگرمی و دل خوشی ام این است که با خاطرات عشقم زندگی کنم
تا چندی پیش آرزویم وصال او ولی حالا آرزویم مرگ
بهار فصل سرسبزی و شادابی است ولی قلب من فقط فصل خزان دارد و بس
يا ميدوني که ميفهمه ===> عزيزم دوستت دارم
از یک دوست
از یک دوست
نشان این چنین بختی کجا یابم نشانم ده
فلک به مردم نادان دهد زمام مراد
تو اهل فضلی و دانشی همین گناهت بس
اگر چه نقشدیوارم به ظاهر از گران خوبی
اگر رنگ از رخ گل می پرد بیدار می گردم
نهال سرکش و گل بی وفا و لاله دو رنگ
درین چمن به چه امید آشیانه بندم
به جهان چه دل سپاری؟ جذب از پلنگ وحشی
که تو را به خون کشاند به فریب خط و خالی
گر چه بیگانه زخود گشته ام دیوانه ز عشق
یار عاشق کش و بیگانه نو از ست هنوز
تشنه ام از عطش دور و درازم
چشمه ای باش که تو را در نفسی تازه کنم
به جان و شرمنده ی لطف تو ایم ای چرخ بازیگر
که به آزاد خود از دنیا کنی ما را در این وادی
من از شادابی باغ و شوق کودکی به راه افتادم
آینه ها انتظار تصویرم را می کشیدند درها عبور غمناک ام را می جستند
و من می رفتم تا در پایان خود فرو افتادم
ناگهان تو از بیراهه ی لحظه ها میان تاریکی ها به من پیوستی
من میدانم هر چه هست حس غریبی است که سودای
دگرگونی را به جان مان می اندازد ریشه بهشتی دارد
دوباره آمدن جان به جسم بی جان است
صدای رویش سبزه صدای زایش گل
صدای غرش طوفان آذر افشان است
| عاشق خسته | |
|
اي لاله صبوحي درخون نشسته ام/ امشب من و سلام و جوابي شنيدني/ اي زورق جواني درگل نشسته ام/ اينك من واميد به ساحل رسيدني/ دركوجه باغ خاطر من سيب خاطرش/ از دست من به دور وبه دست تو چيدني/ بار زمانه پست و دوتا كرده قامتم/ قدقامتا. بتا. به تو قامت كشيدني/ جان كندنم به عشق و تمناي نرگست/ از منظر خماري جادوت . ديدني/ اينك من و سپيدي موها. چه خسته ام/ آنك تو وجواني و عهدي بريدني/ از عمر كوتهم دو صباحي نماند و من/ اينك در آرزوي وصالي نديدني/ مهران آزادپی | |
| لحظه | |
|
من عبور از طپش ثانيه ها را ديدم و صدايی که به آدم ها ميگفت: لحظه را صبر کنيد ! من تصور کردم صبر ايستادن در قفس خاطره هاست! و به خود خنديدم ! چون در همين نزديکی رودی است که در آن آب می رقصد با صبر با عبور از طپش ثانيه ها! با عبور از طپش ثانيه ها من بودم! در عبور از طپش ثانيه ها گل ميخک خنديد نسترن شادی کرد گاو همسايه ی دانايي شد روی يونجه افتاد غلط زنان بازی کرد! مادرم خنده ام را فهميد! پدرم گريه ام را بو ييد! وقتی دستی از عشق تمنا ميکردش آب آب گل آلود نشد ! روی موهای من آرام آرم لرزش دست خدا پيدا بود ! ولبانش که پر از زيبايی روی احساس تماشايی من ميرقصيد بوسه ام را بو سيد! شب غم آلود نشد! منويسم هر روز از سپيده از عشق ازسکوتی پر راز! ***** آسمانی شده ام شايدم نه زمينی شده ام! روی احساس زمين به موازات هوا ميروم تا ملکوت! رو به احساس خدا با عبور از طپش ثانيه ها! با عبور از طپش ثانيه ها من بودم! سپیده باران | |
بخاطر تو زیستن وبرای تو ماندن بپای تو مردن وبه عشق تو سوختن؛ وچه تلخ وغم انگیز است، دور از توبودن، برای تو گریستن؛ و به عشق و دنیای تو نرسیدن؛ ایکاش می دانستی بدون تو، مرگ گواراترین زندگیست؛ بدون تو وبه دور ازدستهای مهربانت، زندگی چه تلخ وناشکیباست. ایکاش می دانستی مرز خواستن کجاست، وای کاش می دیدی قلبی راکه فقط؛ برای تو می تپد